بدون عنوان
خسته هستم از اين همه جا ماندن در اين گل لعنتي خسته ام
خسته ام از فرو رفتن در اين مرداب خسته ام
واي ، واي ايباد دستانم را بگير ومرا از اين مرداب نجات بده كه من ديگر يارا ي همبازي شدن در اين زمانه نيستم خسته ام
و من نميدانم با كدامين گردباد زندگي به اينجا آمده ام و كدامين طوفان مرا به كجا مي برد من پرواز را دوست دارم اما
خسته ام پرهاي پروازم زير تقلاي اين باد خورد شده
ومن ديگر نميتوانم برخيزم من را رها كنيد بگذاريد در اين تنهايي دستان طلايي مرگ را بگيرم شايد او پر پروازم باشد كه من خسته ام از اين همه فرياد زدن و رها نشدن
من در تنهايي روزگار به دنبال جرمي بودم كه خود نميدانستم
نميدانستم براي من دراز كردن دستم برا ي گرفتن فرشته اي كوچك از اين آفريننده بزرگ جرميست نا بخشودني
كه من در تلاتم طوفاني اين روزگار ديگر توان نفس كشيدم را ندارم
به كدامين گناه پرهايم شكسته است نميدانم
به كدامين گناه نام مادر بر رويم گذاشتن جرم است
به كدامين كناه در آغوش گرفتن يك فرشته جرم است
خسته ام بس كه در خيابانها فرشتگان گلفروش از سرما يخ ميزنند و به كدامين گنا ه در اين سرماي جان فرسا فرشته اي در خانه گرم من نيست
خسته ام من فقط به دنبال پرهاي پروازم ميگردم من را رها كن كه ديگر در روي زمين سردت جاي من نيست من خسته ام
آه ،آه ، در دل من اميد چشمانش را بسته و نفس هاي آخرش را ميكشد من خسته ام

بدون عنوان
