من تنها کفشدوزکی هستم که خدارا دید

بدون عنوان

1391/3/31 10:12
نویسنده : کفشدوزک
223 بازدید
اشتراک گذاری

صدايي از دوردست ها آمد

صدايي كه سكوت شب راشكست

وشب تابها را بيدار كرد

واميد را در دل تنهايي جنگل كاشت

براي اين زنداني هاي شب تاريك  ترانه اي بود كه رها گشت

وباز من ماندم و تنهايي من ماندم يك سرزمين پراز دانه هايي كه در انتظار ترانه آزادي خود نشسته اند در اين شب تاريك

كه صبحش هيچ زماني را به آنها نداده تا بيدار شوند

در دل تنهايي اين جنگل ترسناك ترانه اي آواايش را سر داد و جنگل پراز رقص شب تابها همچنان ميرقصند و منتظر ترانه ديگري از حيات از زندگي

و براي آزادي گوشهايشان را تيز كرده اند تا شايد ترانه اي به سراغشان آمد

پس اي آفريننده شعر و رقص و مهرباني

اي كه حس برتر راآفريدي  سيراب كن گشنه است و تشنه

ومن ودانه هاي اين جنگل را به ثمر برسان ما تشنه يك قطره محبت يم كه سر از زمين در آوريم

من  براي تو اي ترانه زندگي ترانه هاي برتري را آرزومندم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)