من تنها کفشدوزکی هستم که خدارا دید

بدون عنوان

دانه های قلبم را در دورردستها کاشتم من عاشق صدای سه تارم من عاشق صدای سه تاری هستم که از ناخن درد کشیده ات به دوردستها میاید و بمن من زندگی می بخشد. صدای جوانه زدن دانه هایم را میشنوی دردی عجیب دارد اما زیباییش مرا تسخیر کرده تو تنها نیستی جوانه هایی که کاشتی باتو اند و می خواهم باتو بخندم . بخند نمیخواهم تنها باشم .میخواهم صدای خندهایمان تا آسمانها برسد میخواهم آن چشم آبی مهربان دیگر نگران نباشد بخند که دنیا ارزشی جز خندیدن ندارد و آن پاهای کثیف راست میگفت که بخندی یا نخندی آخرش میمیری پس بخند و بخندان
31 خرداد 1391

بدون عنوان

من رنگ آبي زندگي را تنها براي تو رنگ ميكنم وعشق را به رنگ قرمز نقاشي ميكنم وتو را بخاطر نقاشي اسبي كه كشيدي ميپرستم كسي كه بدون تو فقط تنهايي را به سراغم ميآورد در اين سرزمين كه به رنگ زرد خورشيد اگر سايه هاي سبز دستهاي تو نباشد مرا ميسوزاند ميدانم تو تنها به خاطر من تك شاخ را كشيدي و من به خاطر تو مداد رنگي هايم را هيچ وقت تمام نميكنم سكوت زيباي تو را به رنگ سفيد نقاشي ميكنم من تمام نميشوم اگر سوژه نقاشي من تو باشي
31 خرداد 1391

بدون عنوان

دانه های قلبم را در دورردستها کاشتم من عاشق صدای سه تارم من عاشق صدای سه تاری هستم که از ناخن درد کشیده ات به دوردستها میاید و بمن من زندگی می بخشد. صدای جوانه زدن دانه هایم را میشنوی دردی عجیب دارد اما زیباییش مرا تسخیر کرده تو تنها نیستی جوانه هایی که کاشتی باتو اند و می خواهم باتو بخندم . بخند نمیخواهم تنها باشم .میخواهم صدای خندهایمان تا آسمانها برسد میخواهم آن چشم آبی مهربان دیگر نگران نباشد بخند که دنیا ارزشی جز خندیدن ندارد و آن پاهای کثیف راست میگفت که بخندی یا نخندی آخرش میمیری پس بخند و بخندان
31 خرداد 1391

بدون عنوان

من رنگ آبي زندگي را تنها براي تو رنگ ميكنم وعشق را به رنگ قرمز نقاشي ميكنم وتو را بخاطر نقاشي اسبي كه كشيدي ميپرستم كسي كه بدون تو فقط تنهايي را به سراغم ميآورد در اين سرزمين كه به رنگ زرد خورشيد اگر سايه هاي سبز دستهاي تو نباشد مرا ميسوزاند ميدانم تو تنها به خاطر من تك شاخ را كشيدي و من به خاطر تو مداد رنگي هايم را هيچ وقت تمام نميكنم سكوت زيباي تو را به رنگ سفيد نقاشي ميكنم من تمام نميشوم اگر سوژه نقاشي من تو باشي
31 خرداد 1391

بدون عنوان

ما برمی خیزیم دستان باد را می گیریم و بر می خیزیم بگدار درختان سوختن ققنوسیمان را ببینند ومهتاب آرام گیرد وشب تابها با فانوس تنهایی خود آواره کوچه و خیابان نشوند وآن کرم خاکی که دور از چشم ما گریه می کرد تا اورا نبینیم وآن پر پروانه ای که برای سوختنمان بر زمین افتاد حالا با یک پر به تو می نگرد بسوز ققنوس برخیز که جغد ها تاصبح خواب ندارند بسوز برای تولد مسیح جشن بگیر که پاپا نوئل تنها، برایت خوشبختی هدیه آورد بسوز که در ای هوای سرد گرگها میرخسند وخرگوشها هنوز در خوابند بسوز ققنوس برخیز که دیو تنهایی قصه ها شکسته میشود واینبار دیگر ماه پیشونی قصه مون تنها نیست بسوز ققنوس بسوز که من سردم است بسوز وفقط گرگهای جنگل را بسوزان تولد دوباره...
31 خرداد 1391

بدون عنوان

نوشته های بوف آنگاه که پاندورا در پی سرشت کنجکاوانه خود صندوقچه مصایب را گشود تا خدایان خود خواه کوه المپ در پی این پیروزی قهقهه مستانه سردهند و امید این پاد زهر پرومته گون نیز نه درمان بلکه ارامبخشی برای روان خسته انسانی شد و فرهنگها یک به یک در برابر درد و رنج کرنش کردندبه ناگاه این خدایان وهم گرا نا باورانه دیدند که مفاهیم در روح انسانها دگردیسی یافت و در این زایش جدید درد دیگر رنج نبود بلکه نوشدارویی تلخ بود که لذت چشیدن آرامش را برای مردمان به ارمغان می آورد کدام رنجوری است که از پس درد قدر درمان نداند !!؟؟ کدام گمگشته در سراب است که به خنکای آب برکه ای تن نسپارد؟؟ عاشقم بر قهر و لطفش من به جد بوالعجب من عاشق این هر دو ضد مولانا پس چ...
31 خرداد 1391

بدون عنوان

ما برمی خیزیم دستان باد را می گیریم و بر می خیزیم بگدار درختان سوختن ققنوسیمان را ببینند ومهتاب آرام گیرد وشب تابها با فانوس تنهایی خود آواره کوچه و خیابان نشوند وآن کرم خاکی که دور از چشم ما گریه می کرد تا اورا نبینیم وآن پر پروانه ای که برای سوختنمان بر زمین افتاد حالا با یک پر به تو می نگرد بسوز ققنوس برخیز که جغد ها تاصبح خواب ندارند بسوز برای تولد مسیح جشن بگیر که پاپا نوئل تنها، برایت خوشبختی هدیه آورد بسوز که در ای هوای سرد گرگها میرخسند وخرگوشها هنوز در خوابند بسوز ققنوس برخیز که دیو تنهایی قصه ها شکسته میشود واینبار دیگر ماه پیشونی قصه مون تنها نیست بسوز ققنوس بسوز که من سردم است بسوز وفقط گرگهای جنگل را بسوزا...
31 خرداد 1391