بدون عنوان
خسته هستم از اين همه جا ماندن در اين گل لعنتي خسته ام خسته ام از فرو رفتن در اين مرداب خسته ام واي ، واي ايباد دستانم را بگير ومرا از اين مرداب نجات بده كه من ديگر يارا ي همبازي شدن در اين زمانه نيستم خسته ام و من نميدانم با كدامين گردباد زندگي به اينجا آمده ام و كدامين طوفان مرا به كجا مي برد من پرواز را دوست دارم اما خسته ام پرهاي پروازم زير تقلاي اين باد خورد شده ومن ديگر نميتوانم برخيزم من را رها كنيد بگذاريد در اين تنهايي دستان طلايي مرگ را بگيرم شايد او پر پروازم باشد كه من خسته ام از اين همه فرياد زدن و رها نشدن من در تنهايي روزگار به دنبا...
نویسنده :
کفشدوزک
10:15

